۹۲ تموم شد، به پیشواز ۹۳ برویم

سال ۹۲ برای من نقطه عطف بود، البته هنوز هم توی نقطه عطف موندم 🙂

سال ۱۳۸۷ من فرآیندی رو شروع کردم، فرآیندی به اسم تولید محصول قابل فروش، در اولین قدم، در آذر ۱۳۸۷ تصمیم گرفتم سیستم پیامک نوند رو بازنویسی کنم، این کار شروع شد، منتهی با توجه به کارهای دیگه ای هم که داشتم خیلی کند پیش می رفت، تازه از شراکت با دوستم ناامید شده بودم و همزمان توی تیم برگزاری یک همایش هم بودم، اما ایده بازنویسی نوند و تبدیلش به یک محصول رو زده بودم. همزمان با نوند، روی فراهمایش و میزکار همایش هم کار می کردم، به اینها اضافه کنید پشتیبانی از مشتریان نوند و البته یکسری مشکلات شخصی که هنوز هم دلم نمی خواد چیزی ازشون بگم.

بالاخره همایش رو برگزار کردیم، یک کمی کارها رو مرتب کردیم و شد نوروز ۸۸، بعد از شروع سال، چند نفر رو استخدام کردم، از جمله احسان عزیز و شروع کردم به کار که شد خرداد پر حادثه و رسما از بین رفتم

تیمی که اومده بودن برای بازداشت تمام کامپیوترها و سی دی های پشتیبان و تمام کارهایی که چند سال وقت صرفشون شده بود رو با خودشون بردن و منو گذاشتن با کلی پروژه که باید به خریدارها تحویل می دادم. ایکاش همون روز اول می گفتن چیزی بهتون بر نمی گردونیم و من شش ماه زودتر شروع می کردم به بازنویسی همه چیز.

خلاصه اینکه نقطه عطفی که قرار بود ۸۸ اتفاق بیفته و تصمیمی که قرار بود اون سال بیفته، افتاد به ۹۲، زمانی که تمام پروژه های تعهد داده شده رو انجام دادم، تمام بدهی های پیشین رو پرداخت کردم و آماده شدم برای ارائه یک محصول واقعی.

خلاصه اینکه، شروع کردم به ایده دادن درباره محصول جدید، اول قرار بود برنامه ای بنویسیم به اسم فراتی وی، درباره ساعت پخش برنامه های تی وی، قرار بود یک هفته ای نوشته بشه اما، الان بعد از ۹ ماه هنوز که هنوزه نوشته نشده. ایده های بعدی هم به همین ترتیب هیچکدوم اجرا نشدند تا اینکه رسیدیم به آخرسال، آخرین ایده من که دیگران زودتر اجراش کردن، بیپ تونز بود

سال نود و دو، سالی که برای اولین بار تصمیم گرفتم به جای شروع یک مشارکت جدید، اول با شرکا چندماهی رو بگذرونم که خیلی خوب شد، افرادی که می تونن دوستان خوبی باشن، الزاما شرکای خوبی نمی تونن باشن.

سال نود و دو یاد گرفتم به داشته هام بیشتر اهمیت بدم

سال نود و دو یاد گرفتم برای اولین بار در چند سال گذشته باید خودم و فقط خودم تصمیم های بزرگ رو بگیرم

سال نود و دو یاد گرفتم تنها بودن برای من خیلی خوبه و الکی ده سال با خودم جنگیدم تا تنها نباشم

سال نود و دو یاد گرفتم بقیه مثل من نیستن، پس برای نود و سه کوله پشتی بزرگی دارم